X
تبلیغات
رایتل
دوستان عزیز اینجا زندگی من بدون پروا ست .
شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1386
روزی که گذشت 02
خب امروزم هرچه سخت گذشت . صبح ساعت 6 صبح با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم ... به زور خودمو کشوندم دم تلفن دیدم دادشمه از پائین گوشی رو برداشتن منم خواب و بیدار خودمو رسوندم پائین دیدم مادرم با پدر محترم اماده شدن برن بیمارستان جهت معاینه ی قلب مادر ( چون یکی دو روزی هستش که قلبشون درد می کنه یک مقدار ) و گفتن که ببخشید بیدار شدی برو بخواب منم تو اون حال و هوا که نسبتا هیچی نمی فهمیدم ولی احساس می کردم که باید بگم منم میام گفتم و پدر در کمال رک بودن گفت بیای چیکار منم چون پدر رو مثل شیر در رکاب مادر دیدم نفهمیدم چطوری پله ها رو ومدم بالا و شیرجه زذم روی تخت . یه 3 ساعتی خوابیدم دیدم موبایلم و که کوک کرده بودم زنگ زد . یادم افتاد به دوستم قول داده بودم بریم براش گیتار بگیریم . الانم که جو جوه سریال چهار خونست این دوست ما هم از قضا اسمش حامد بود و گیتار کلاسیک میزنه که امروز به لغب " حامد خالتور " مزین شد . خلاصه ما داریم سعی می کنیم الکتریک بازش کنیم . سری اماده شدم و رفتم سر قرار با حامد خالتور نیمه های راه یکی از هم دانشگاهیام زنگ زد که بیا بریم تجریش که این اقا سیامک ( همدانشکده ای و دوست عزیزم ) رو با تمام وقاهت گولش زدم و کشوندمش جمهوری که شدیم 3 تا و رفتیم دنبال ساز و دم و دستگاه جناب حامد خالتور بعدش که خرید دربست گرفت و رفت موندیم منو سیامک . جاتون خالی رفتیم تقاتع جمهوری و فلسطین کباب ترکی زدیم تو رگ و سیر سیر ( منظور از سیر سیر ه ما یهنی اینقدر خوردیم که مردیم و نمی تونستیم راه بریم ) بعدش به زور راه افتادیم به سمت متروی سعذی که توی راه بهش گفتم بیا خونه ی ما اونم پایه ( ما دو تا کاملا پایه ایم ) گفت باشه در همون خلال یک قنادی بسیار قدیمی دیدیم که شیرینیاش اساسی چشمک می زد ما همچین میخ این مغازه شدیم و گفتیم مممممممممممممممااااااااااااااااااااااا که صاحب مغازه که تقریبا مسن بود و بیرون ایستاده بود خندش گرفت گفت بفرمائین داخل ما هم با وجود اینکه در حال انفجار بودیم دعوت صاحب مغازه رو رد نکردیم و لبیک گفتیم خفن ( نه که خودمون دلمون نمی خواست ) . وارد شدیم و 2 تا شرینی که در ابعاد و شکل همبرگر دوبل بود با مقدار بسیار زیادی کرم در داخل و بسیاری پودر قند بر روی ان که ما رومدهوش کرده بود گرفتیم که بیایم خونه بخوریم وهمین کار را هم کردیم ولی بعد از خوردن فالوده شیرازی معروف که بوی معطرش تمام فضای مغازه رو پر کرده بود و از حرارت زیاد بیرون و سرمای زیاد فالوده اشک به چشم کاسه ی اون خوشمزه نشسته بود ... سرتونو درد نیارم ( منظورم دلتون بود که اب نیوفته ) وردیمو یه ابم روشو اومدیم خونه ی ما بعد یک استراحت و اهنگ ملایم گوش دادن مراسم رایت کنون و شیرینی خورون شروع شد و جای همه ی دوستان خالی اوقات خوشی بود . مادر و پدر از بیمارستان اومدن و خدا رو شکر هیچی نبودش ( البته من تو این مدت هر 20 دقیقه یه بار زنگ می زدم از اخرین اخبار اطلاعات کسب می کردم )

سیامک غروب رفت و منم رفتم حمام و بعدش که اومدم داداشم سیامک اومده بود و رفتم پائین بعدش که رفت منم اومدم بالا با سارا ( دوست دخترم ) حرف زدم و گیتار زدم و با تو ستام تو نت کنفرانس گذاشتیم و دیپ پرپل گوش دادیم و کلی به گیتاریستای توانا فحش دادیم چون خودمون نمی تونیم مثل اونا بزنیم .... بعدش شام و صحبت و الانم اینجا ذر حال بلاگ نویسی که شاید بعدش بخوابم یا شاید فیلم ببینم ...