X
تبلیغات
رایتل
دوستان عزیز اینجا زندگی من بدون پروا ست .
دوشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1386
روزی که گذشت 03
... فیلمی که دیدم دیشب اسمش ونوس بود که واقعا فیلم تاثیر گذار و قشنگی بود . بعدش مجبور به ام بی شدم و بعدش خوابیدم صبح ساعت 11 بلندشدم و رفتم صبحانه خردم و یه خورده پائین بودم و طبق معمول اومدم بالا چت و صحبت و گیتار زدن و کار های همیشگی و بعد از اون ناهار و دوباره اومدم بالا که سارا زنگ زد و گفت مارال ( خواهرش ) می خواد انتخاب رشته کنه و وقتی که گفت راهنمائیش کردمو با خود مارالم صحبت کردم والا معلوم نبود راهنمائی میخواد یا خودش مطمئن بود ما رو اسکل کرده بود ولی خلاصه ی امر من حرفام و زدم و مانند فیلسوف های بزرگ پاورقی ذکر کردم که " ... وشاید این اشتباه باشد " ... دیگه قطع کردم گوشیو و 1 2 ساعت بعدش به هش پیامک ( همون پیام کوتاه که این ذلیل شده ها گذاشتن این اسمو روش ) دادم و گفتم بیا فلان جا ببینمت ( البته این امر بعد دو هفته تلاش مداوم سارا رخ داد که من دلم فقط جهت ترحم با اومدن بیرون راضی شد ) و در نهایت امر ملاقات صورت گرفتو در داخل چمن نشستیمو یک سری حرفای معمولی زده شد و فرزاد دوستم زنگ زد و گفت دارم میام هفت حوض ببینمت و چون با سارا مشکل داشت سارا خودشو دودره کرد و فرزاد اومد همونجا و با هم کمی صحبت کردیم و گپی زدیم و انگیزهی منو برای مهاجرت محکم تر کرد .
داخل خانه :
رسیدم و بهد تعویض لباس شروع به خوردن کردم . شام که تموم شد کمی پائین بودم براذرم سیامک هم با زنش اینجا بودن کمی صحبت و اینا من باز اومدم دوباره پائین تا رفتن و منم اومذم بالا . عکسای مهرنوش رو که توی یک سی دی قدیمی داشتم پیدا کردم و دیدم بعدش یک هو انلاین شد باهاش کمی صحبت کردمو چند تا فایل رد و بدل کردیم و بعدشم خدا حافظی و منم یه تیکه فیلم کوتاه پورن داشتم دیدمو رفتم دستشوئی و باز هم متاسفانه ام بی و شب خوش ...