X
تبلیغات
مدیسه
رایتل
دوستان عزیز اینجا زندگی من بدون پروا ست .
شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1386
غیبت تا امروز ...
سلام .
یه چند روزی می شه که من پست جدید ننوشتم . شاید به خاطر این باشه که نخواستم یه سری چیز های روزمره ی بیخود رو بگم شایدم به خاطر ایت باشه که من پشتکار ندارم و هر کاری که شروع می کنم اوایل تند میرم و اواسطش کم می شه سرعت و در اخرم می ایستم ...

تو این اواخر خیلی اتفاقات ریز و درشت افتاده از حوصله هم خارجه .

فعلا اومدم که بگم زندم .
شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1386
یک روز دیگر ... !!!
خورشید بار دیگر غروب کرد
و روزی دیگر از روزهای زنگیم نابود شد
زمان باز گذشت و من نفس کشیدم تا زنده بودنم را به همه ثابت کنم

تپش های قلبم ادامه یافت تا درد هایم تسکین نیابد
از اکنون چشمانم را به افق دوخته ام . میخواهم بدانم که ایا فردائی برایم وجود خواهد داشت ؟؟

می خواهم وقتی فردا امد از او بپرسم :
ای رمز الود ترین روز دنیا . بر من چگونه خواهی گذشت ؟
برایم چه به همراه اورده ای ؟

می خواهم بدانم تو همان روزی هستی که سالهاست انتظارش را میکشم ؟
روزی برای وداع ؟

می خواهم بدانم گمشده ام را برایم به ارمغان خواهی اورد ؟

پاسخی بده سکوتت زجر اور ترین صداست
بگو که دردهایم پایان خواهد یافت .

بگو که دیگر اشک نخواهم ریخت
... بگو
... پاسخی بده
... بگو

ای فردای خاموش سکوتت از شرمساری ست ؟
یا از غرورت ؟

این دلهره ی همیشگی را از من بگیر .

رهایم کن


اما میدانم که تو نیز خواهی گذشت ...
همچون او که گذشت و دیگر بازنگشت
سه‌شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1386
روزی که گذشت 05
.... فقط امروز گذشت .

داشت برق من و می گرفت از سرم پرید خطر حسابی .
سه‌شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1386
روزی که گذشت 04
.... امشب خستم حال کامل توضیح دادن و ندارم فقط اتفاقات مهمشو میگم .
که اولیش این بود که بعد سالها برای اولین بار خونه ی حامد اینا ناهار خوردم این قضیه واقعا جای اندیشیدن و تامل کردن خیلی فراوان داره حامد خرج کرده بانک زده احتمالا چون 2 3 روز پیشم همین حامد گیتار اینا خرید دیگه 1 میلیون و 200 و 50 هزار تومن جرینگی ( البته شوخی می کنم به قول خودش با تن فروشی این قرضی که بالا اورده باید پس بده ) . در هر حال مبارکش باشه کارش درسته حقشه از خالتور بکشه بیرون الکتریک باز بشه ( البته فلامینکو می زنه در حد بنز و بی ام و ) خلاصه کلی چیز میزم یادم داد که خیلی حال کردم .
اتفاق بعدی این بود که غزال زنگ زد یک چیز تعجبی البته تعجبی ام نیست هر وقت بی کس و تنها می شه یادش می و افته که ای دل قافل یه اوسکل اینجا هست ناز منو بکشه . می گن که رسمه زمونه اینه که تو چشم می ذاری من قایم میشم ... اما تو کس دیگه ای رو پیدا می کنی ... واقعا راسته من با این غزال دورانها داشتم ( دورانامون این بود که 3 ماه تابستون زنگ میزد ساعت 9 شب تا 6 صبح گریه می کرد و منم ارومش میکردم و اروم نمی شد قربون صدقش می رفتم اروم نمی شد باهاش صحبت م کردم می فهمیدم از چه چیزائی ناراحته خودم سر بسته براش حلش می کردم .... البته دوران خوشم زیاد داشتیم از قبیل سفر 7 8 روزه شمال - کافی شاپ گودو و پارسومش - نمایشگاه رابی - سینما های سره کشاورز و ... ) خلاصه منم که طبق معمول دل رحم دلم براش سوخت و حامیش شدم باز ...

من با غزال تقریبا 6 سال پیش دوست شدم و طی 3 سال با هم بسیار عالی بودیم ولی بعدش یه غیبت کوتاه پیدا کرد منم به خاطر مسائل کار و درس دلیل غیبتش و نپرسیدم و یه روز تو ولی عصر قرار گذاشتیم من و فرزاد بودیم که یه 5 6 تومن از فرزاد پول قرض کردم که ببرمش کافی شاپ غزال و ببینم چی می گه که اینهمه پریشونه ...
نشستیم و زد زیر گریه منم فکر می کردم مسائل مسائل قدیمه ولی از چهرش دور شدن و احساس کردم و به من گفت که به امیر نامی اشنا شدم و قضیه ی ما جدی شده ( یعنی عروسی ) ... منم با اینکه خیلی داقون شدم ولی به روی خودم نیاوردم و با لبخندی مصنوعی ولی شبه واقعی بهش گفتم ایول مبارکه کی بیایم شیرینی بوخوریم و یه خورده حرف زدیم چون حالم خوش نبود سری پیچوندم و براش اژانس گرفتم و فرستادمش خونشون . منم خودم پیاده از ولی عصر تا سر معلم اومدم و فقط اشک می ریختم که عشقم رفت ...

الانم دوباره پیام کوتاه داد که روحیش خرابه کاشکی من پیشش بودم ...
دوشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1386
روزی که گذشت 03
... فیلمی که دیدم دیشب اسمش ونوس بود که واقعا فیلم تاثیر گذار و قشنگی بود . بعدش مجبور به ام بی شدم و بعدش خوابیدم صبح ساعت 11 بلندشدم و رفتم صبحانه خردم و یه خورده پائین بودم و طبق معمول اومدم بالا چت و صحبت و گیتار زدن و کار های همیشگی و بعد از اون ناهار و دوباره اومدم بالا که سارا زنگ زد و گفت مارال ( خواهرش ) می خواد انتخاب رشته کنه و وقتی که گفت راهنمائیش کردمو با خود مارالم صحبت کردم والا معلوم نبود راهنمائی میخواد یا خودش مطمئن بود ما رو اسکل کرده بود ولی خلاصه ی امر من حرفام و زدم و مانند فیلسوف های بزرگ پاورقی ذکر کردم که " ... وشاید این اشتباه باشد " ... دیگه قطع کردم گوشیو و 1 2 ساعت بعدش به هش پیامک ( همون پیام کوتاه که این ذلیل شده ها گذاشتن این اسمو روش ) دادم و گفتم بیا فلان جا ببینمت ( البته این امر بعد دو هفته تلاش مداوم سارا رخ داد که من دلم فقط جهت ترحم با اومدن بیرون راضی شد ) و در نهایت امر ملاقات صورت گرفتو در داخل چمن نشستیمو یک سری حرفای معمولی زده شد و فرزاد دوستم زنگ زد و گفت دارم میام هفت حوض ببینمت و چون با سارا مشکل داشت سارا خودشو دودره کرد و فرزاد اومد همونجا و با هم کمی صحبت کردیم و گپی زدیم و انگیزهی منو برای مهاجرت محکم تر کرد .
داخل خانه :
رسیدم و بهد تعویض لباس شروع به خوردن کردم . شام که تموم شد کمی پائین بودم براذرم سیامک هم با زنش اینجا بودن کمی صحبت و اینا من باز اومدم دوباره پائین تا رفتن و منم اومذم بالا . عکسای مهرنوش رو که توی یک سی دی قدیمی داشتم پیدا کردم و دیدم بعدش یک هو انلاین شد باهاش کمی صحبت کردمو چند تا فایل رد و بدل کردیم و بعدشم خدا حافظی و منم یه تیکه فیلم کوتاه پورن داشتم دیدمو رفتم دستشوئی و باز هم متاسفانه ام بی و شب خوش ...
شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1386
روزی که گذشت 02
خب امروزم هرچه سخت گذشت . صبح ساعت 6 صبح با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم ... به زور خودمو کشوندم دم تلفن دیدم دادشمه از پائین گوشی رو برداشتن منم خواب و بیدار خودمو رسوندم پائین دیدم مادرم با پدر محترم اماده شدن برن بیمارستان جهت معاینه ی قلب مادر ( چون یکی دو روزی هستش که قلبشون درد می کنه یک مقدار ) و گفتن که ببخشید بیدار شدی برو بخواب منم تو اون حال و هوا که نسبتا هیچی نمی فهمیدم ولی احساس می کردم که باید بگم منم میام گفتم و پدر در کمال رک بودن گفت بیای چیکار منم چون پدر رو مثل شیر در رکاب مادر دیدم نفهمیدم چطوری پله ها رو ومدم بالا و شیرجه زذم روی تخت . یه 3 ساعتی خوابیدم دیدم موبایلم و که کوک کرده بودم زنگ زد . یادم افتاد به دوستم قول داده بودم بریم براش گیتار بگیریم . الانم که جو جوه سریال چهار خونست این دوست ما هم از قضا اسمش حامد بود و گیتار کلاسیک میزنه که امروز به لغب " حامد خالتور " مزین شد . خلاصه ما داریم سعی می کنیم الکتریک بازش کنیم . سری اماده شدم و رفتم سر قرار با حامد خالتور نیمه های راه یکی از هم دانشگاهیام زنگ زد که بیا بریم تجریش که این اقا سیامک ( همدانشکده ای و دوست عزیزم ) رو با تمام وقاهت گولش زدم و کشوندمش جمهوری که شدیم 3 تا و رفتیم دنبال ساز و دم و دستگاه جناب حامد خالتور بعدش که خرید دربست گرفت و رفت موندیم منو سیامک . جاتون خالی رفتیم تقاتع جمهوری و فلسطین کباب ترکی زدیم تو رگ و سیر سیر ( منظور از سیر سیر ه ما یهنی اینقدر خوردیم که مردیم و نمی تونستیم راه بریم ) بعدش به زور راه افتادیم به سمت متروی سعذی که توی راه بهش گفتم بیا خونه ی ما اونم پایه ( ما دو تا کاملا پایه ایم ) گفت باشه در همون خلال یک قنادی بسیار قدیمی دیدیم که شیرینیاش اساسی چشمک می زد ما همچین میخ این مغازه شدیم و گفتیم مممممممممممممممااااااااااااااااااااااا که صاحب مغازه که تقریبا مسن بود و بیرون ایستاده بود خندش گرفت گفت بفرمائین داخل ما هم با وجود اینکه در حال انفجار بودیم دعوت صاحب مغازه رو رد نکردیم و لبیک گفتیم خفن ( نه که خودمون دلمون نمی خواست ) . وارد شدیم و 2 تا شرینی که در ابعاد و شکل همبرگر دوبل بود با مقدار بسیار زیادی کرم در داخل و بسیاری پودر قند بر روی ان که ما رومدهوش کرده بود گرفتیم که بیایم خونه بخوریم وهمین کار را هم کردیم ولی بعد از خوردن فالوده شیرازی معروف که بوی معطرش تمام فضای مغازه رو پر کرده بود و از حرارت زیاد بیرون و سرمای زیاد فالوده اشک به چشم کاسه ی اون خوشمزه نشسته بود ... سرتونو درد نیارم ( منظورم دلتون بود که اب نیوفته ) وردیمو یه ابم روشو اومدیم خونه ی ما بعد یک استراحت و اهنگ ملایم گوش دادن مراسم رایت کنون و شیرینی خورون شروع شد و جای همه ی دوستان خالی اوقات خوشی بود . مادر و پدر از بیمارستان اومدن و خدا رو شکر هیچی نبودش ( البته من تو این مدت هر 20 دقیقه یه بار زنگ می زدم از اخرین اخبار اطلاعات کسب می کردم )

سیامک غروب رفت و منم رفتم حمام و بعدش که اومدم داداشم سیامک اومده بود و رفتم پائین بعدش که رفت منم اومدم بالا با سارا ( دوست دخترم ) حرف زدم و گیتار زدم و با تو ستام تو نت کنفرانس گذاشتیم و دیپ پرپل گوش دادیم و کلی به گیتاریستای توانا فحش دادیم چون خودمون نمی تونیم مثل اونا بزنیم .... بعدش شام و صحبت و الانم اینجا ذر حال بلاگ نویسی که شاید بعدش بخوابم یا شاید فیلم ببینم ...
شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1386
روزی که گذشت 01
نمی دونم از کی شرو ع کنم به گفتن ... ساعت 2 نیمه شب 5شنبه بود که من روی تختم دراز کشیده بودم و فیلم می دیدم یک دفعه دیدم یاهو مسنجرم الارم داد سراسیمه رفتم سراغ کامپیوترم دیدم یک خانومی به نام ملیکا به من مسیج داده بود . احساس میکردم که براش کامنت گذاشته بودم ولی به روی خودم نیوردم بعدش خودش که گفت مطمئن شدم سلام گرم کردم و اینا که بحت بالا گرفت و صحبت های اولیه یه اشنائی و کلی با هم علایق و سلایق مون یکی بود بعدش باهم دیگه کلی خندیدیمو ایشون سرشون درد گرفتش که رفتن خوابیدن منم مونیتور و اسپیکر رو طبق معمول خاموش کردمو با خیالی اسوده تا 12 صبح تخت خوابیدم ( نمازم قضا شد ) بعد بلند که شدم رفتم یه ابی به سرو صورتم زدم و رفتم پائین صبحانهی بسیار عالی خوردم و با مادر گرام مشغول درست کردن دشک این فسقلی که می خواد به دنیا بیاد شدیم . تا 1 اینا که من اومدم بالا یه سر و گوشی اب بدم که سارا ( سارا حسینی دوست دختر بنده که روابطمون به خاطر پاره ای از مسائل بعد از 3 سال دوستی تاریکه ) تلفن زد و یک مقدار حرف زدیمو مادرم با قاشقی که به عنوان زنگ اخبار با کوبیدن به سنگ فرشهای پله استفاده مشه من و مطلع کرد که وقت ناهاره منم منتظر این بودم که هر چه سریع تر مادر قاشق رو به صدا در بیاره و به عبارتی از این خوشحال بودم که ابزار برای پیچاندن سارا اماده و محیاست و من بی شرم نذاشتم یک ثانیه بگذره و گفتم کار ضروری دارم و باید برم که اونم از ترس اینکه اگه بگه نرو دوستیمون تموم میشه سریعا گفت برو به کارت برس . بعدس اومدم پاهین و مراسم ناهار خوری بودو بعد ناهار ظرفها رو شستم ( چون مادر قلبشون درد گرفته بود ) و بعدش اومدم بالا . اومدم پای کامپیوتر دیدم یکی از دوستان عزیزوم که شاید بشه گفت من بزرگش کردم ولی یک بار هم ندیدمش به نام سارا ( هم نام سارا هست ولی ربطی بهم ندارن ) انلاین بودن بحث گفتگو تا 6 6:30 اینا به طول انجامید که بعد از خداحافظی من رفتم پائین و یک مقدار عصرونه و تنقلات خوردم و حرف زدیم و کلی با پدر مادر گرام خوش بودیم که سارا ( دوست دخترم ) دوباره زنگ زد که به مادر گفتم بگو نیستم خونه که ایشون بند و اب دادن و گفتن هستش که من اومدم دوباره بالا و با ایشون حرف زدم و می خواست بیاد بریم بیرون چون من حالش و نداشتم پیچوندمش باز .

5 دقیقه بعد از مکالمه ی من با سارا یکی از دوستان خوب دیگهی من که از من گله ها داشت به نام پگاه انلاین شدن و کلی صحبت کردیم و کدورت زدائی و چند تا عکس منظره ی زیبا هم که خودش انداخته بود بهم داد و کلی روحیم عوض شد . بعدش دوباره سارا ( دوست دخترم ) زنگ زد و یک مقدار حرف زدیمو و از خوش شانسی من باباش اومد و قطع کرد تلفن رو که من رفتم برای شام و اینا که الان اومدم بالا و دارم این پست رو می نویسم .

پی نوشت : در مورد دوست دخترم سارا باید بگم که من این دختر و خیلی دوست داشتم با دیدنش از این دنیا خارج می شدم پر می گرفتم روحم شاد می شد و با رفتنش پژمرده می شد . ولی طی یک سال اخیر با یک سری کارها و دروغ ها منو از خودش خیلی دور کرد . که به جائی رسید که ازش بدم اومده و می خواستم باهاش بهم بزنم که کلی گریه زاری کردو به مادرم التماس میکرد و به خودم که من از سر ترحم باهاش الان دوستم . میدونم خیلی دوسم داره ولی دیگه اون سارای من نیست دیگه برام ارامش خاطر نیست بلکه عذابه برام . ولی دوسشم دارم نمی دونم چی میشه اخرش ولی امید وارم با کسی که لیاقتشو داره تا ابد خوشو خرم و با عشق و موفقیت زندگی کنه ....

ًً
شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1386
دوستان
تو این چند سال عمرم خیلی ها خواستن با من دوست شن من هم خواستم با خیلی ها دوست شم . یک سری می خواستن از من استفاده کنن یک سری من می خواستم از شون استفاده کنم یک سری ادم ها واقعن دوسم داشتن یه سری ها هم فقط از سر ترحم با من بودن و من هم با خیلی ها همینطوری بودم و هستم .
ادم های زیادی اومدن تو زندگی من و رفتن از هر کدومشون یک سری چیزائی یاد گرفتم حالا خوب یا بد سعی کردم که بیشترین حال رو در کنار دوستام ببرم . خیلی ها منو به سمت خیلی کارها اودن بکشن که از اون نظر خدا رو شکر می کنم عقلم و ازم نگرفته و کمکم می کنه ....
بزرگترین نعمتی که از دوستی نصیب من شد این بود که هیچکس منو به خاطر خودم نمی خواد و اگر بخواد جاودانیه . یک موحبت دیگه هم برام داشت اونم این بود که در بست به هیچ احد ناسی اعتماد نکنم حتی به عزیز ترین دوستم ...

جمعه 12 مرداد‌ماه سال 1386
خودم وخانواده ام

برای اینکه منو بشناسید باید در باره ی من و خانواده و دوستان و اشنایانم بدونید من همه رو طی پست ها ی اخیر ( یعنی تا پایان امشب که بخوام خاطرات روزانم و بنویسم ) براتون کامل توضیح می دم .

ما خانوادمون مادر و پدر و 2 تا برادر اند که با خودم میشه 5 نفر که طی 12 سال اخیر 2 تا زن دادش و یک برادرزاده ی شیطون و یکی هم تو راه به جمعمون اضافه شده و میشه ان شا ا...
خانوادهی ما یه خانواده ی مذهبی هستش ولی نه به صورت خشک و امل بازی به قول دوست خدا بیامرزم اسلام ما امریکائیه سبک خاصی هستش ولی بوی خدا حس میشه کاملا نه از روی نیاز و جبر بلکه فقط به خاطر ارامشی که بهمون دست میده . من خودم ادمی نبودم که برم دنبال دین و ایمان و بگردم راهم و پیدا کنم و اینا یعنی می شه گفت تقلید 100 در 100 از خانواده بوده ولی الانم که این تقلید و کردم ازش ناراضی نیستم چون چیز بدی توش ندیدم که بخواد ناراحتم کنه یعنی چرا دروغ قرار شد روراست باشم هر کسی که میگن بامش بیش برفش بیشتر . پس خدا هم همین جوری ولت نمی کنه که بگه خوب تو دین داری برو حالت و بکن اتفاقا سختیاشم با کمی پیاز داغ بیشتر می ریزه سرت که بگه تو که تو راحتی با من بودی الان جرات داری باز بگی من دین تو رو قبول دارم یا نه . که من کم و بیش هی کم میارم و خسته میشم ولی با این حال خدا هم میدونه من بیجنبم زیاد اذیت نمی کنه و از این امرم خیلی راضیم چون اگه مشکل بزرگ میداد شاید همه چیز و بیخیال میشدم شایدم نمی شدم ولی در حال خاضر من اون بدکاریم که تو زندانه و دستش دور از خلافه . شاید اگه توی یه خانواده ی دیگه ای بدنیا اومده بودم شکل اون خانواده رو به خودم میگرفتم ولی از این موقعیت و خانوادهای که دارم کاملا راضیم و ارزو اصلا ندارم که جای دیگه یا توی خانوادهی دیگه ای بدنیا می امدم ..

پدر و ما در :

پدر بازنشسته ی نیرو هوائی شغل بعدی حسابدار و الانم تو خونست . مادر خانه دار و همیشه حامی من ...
پدر بسیار عصبی و پرخاش گر . حرف اوصولا دوست داره حرف خودش باشه ولی بطبع حرف حرف مادره . از وقتی یادم میاد با مسئله ی پول مشکل داشت براش سخت بود برای چیز های بیخود به قول خودش برج هزینه کنه .
بزور پول میداد ولی وقتی می داد همچین هول رو بهت می داد که می خواستی مچ مالیش کنی . گاهی وقتا عصبی می شه پولائی که می ده منتشو میذاره ولی اکثرا کاری که میکنه بی منته . سالهاست خوذش یک دست لباس می پوشه که من که بچه ی اخر و به قول معروف ته تاقاری خونم شیک بگردم و تو دانشگاه و اینا سر افکنده نباشم . منم که قوربون خودم برم دستم به ارزون خریدن که نمی ره که کفش 80 هزار تومنی و شلوار فلان قدری وو لباسای گرون ... من خودم یه بار تو اتبوس بودم یه پیرمردی بغلم نشست و شوروع کرد فوش دادن به پسرش . می گفت قلان فلان شده میگه 120 هزار تومن بده من برم کفش بگیرم نمیدونم 50 هزار تومن بده از اینائی که تو بدن سازی میخورن بگیرم اخه فلان فلان شده من چقدر درامد دارم منم در تائییدش میگفتم چه ادمای بی فکری و 4 تا فوش ک دارم میدادم و به اون چیزیم که میگفتم اعتقاد داشتم حالا خودم شدم اون پسره افتادم رو خر پدر گرام که پول بده ... در کل بدون هیچ کم و کاستی عاشق پدر م هستم سرش درد بگیره من جونم از تنم میره یه سری بیماری داشت که خدا رو شکر با دارو و درمان و پرهیز و گیاه خواری رو به بهبود هستش ولی من قصه ای که داشتم پیرم کرد . یادم نمیره روزی که پدرم برای اولین بار رفت بیمارستان برای مشکل عصبی و قلبی اون موقع کلاس دوم دبیرستان بودم که تا 4 صبح بیمارستان بودیم بعدشم من اومدم خونه و صبح یک زنگ رو نرفتم و زنگ بعدش رفتم تو راه تا مدرسه و توی خود مدرسه تا بعد از ظهر من فقط گریه کردم و امتحان جبر و انالیز داشتم که شدم 2 . خلاصه خیلی دوسش دارم .
مادرم هم که بخوام راجبش صحبت کنم باید یک عمر همراهی شو هم دردی شو راهنمائیشو عشقشو فکرشو بگم .
هرچی دارم مدیون اونم برای همین بود که اون بالا گفتم اصلا دلم نمی خواست تو خانواده ی دیگه ای بدنیا می اومدم . سر جمع این بوده که این پدر و مادر همه چیز من هستم حاضرم من بمیرم خار تو پای اونا نره حاضرم همه رو بذارم زیر پام بخاطر اینکه فقط لبخندشونو رضایتشونو ببینم .

برادران و وابستگان سببی و نسبی :

برادر بزرگ بابک متولد اسفند 1350 و سیامک وسطی متولد اسفند 1355 این دو تا برادر بچه های خیلی خوبین
بابک یه جورائی در دورانائی که پدرم ماموریت بود برای من پدری هم کرده و من خیلی مدیونشم . چون من بچه که بودم خیلی دردسر و مریضی و عمل داشتم و چون بچه ی بزرگ خانواده بودش و پدرم ماموریت بودن سختی ها رو دوش اون و البته مادرم بوده . خیلی ازش ممنونم . از نظر عصبانیت خیلی عصبی تر از پدرم و بسیار تاثیر پذیر تر از پدر هستش . مخصوصا اینکه برادر زادم متین که 10 سالسه حسابی اذیتش می کنه . درگیری بابک با مادر پدر بسیا زیاده به طوری که دعوا های بسیار شدید بینشون بوده و قهر های طولانی مدت که برای من یک عادت شده اهمیت نمی دم اصلا و این در گیری ها هم سر منشا ش معلومه اکثرا از کجاست "مریم" همسر بابک کسی که اکثرا بابک رو پر می کنه یعنی کار زن ها همینه ولی بابک بخاطر عصبانیتش بر علیه خانواده واکنش نشون می ده ولی سیامک با سیاست تمام از این گوش می شنوه و از اون گوش در می کنه و اثرا طرف خانواده ی خودمونو می گیره ...
برم سر سیامک و بعدش تمام . سیامک برادر بزرگتر من ( وسطی ) پسر خوب حرف گوش کن درس خون با اطلاعات بیشتر هم بازی من بوده تا بابک با هم دوران ها داشتیم همونطوری که گقتم خانوده رو دوس داره . درجهی محبوبیتش برای مادر 20 30 در صد بیشتره فکرم میکنم بهترین دوران دوران نو جوانی و جوانی سیامک بوده که ما بیشترین لذت رو از زندگی بردیم همگیی خانواده دور هم . الانم که عروسی کرده الهام همسرش ه راضی هستش از زندگیش همونجوری که بابک از زندگیش راضی هستش . راستی سیامک اینا دارن بچه دار میشن که یه برادرزاده دیگه به خانوادهی ما اضافه می شه .........

جمعه 12 مرداد‌ماه سال 1386
معرفی و اشنائی
سلام ...

امروز روز اولی که می خوام شروع کنم بدون هیچ ترس و واحمه ای راجب خودم و اطرافیان و دوستانم بنویسم .
نمیدونم تا حالا سعی کردین با خودتون رو راست باشین یا نه . تا حالا شده که از مرور کردن زنگیتون بترسید از بیان اشتباهاتتون فرار کردین یا نه . ولی خوب میدونم که من زنگیم همین بوده اکثر اوقات از مرور گدشته ترسیدم از مواجه شدن با واقعیت ترسیدم . همیشه سعی کردم خودم و کامل تر و بزرگتر از چیزی که هستم نشون بدم . نمی گم اطلاعات ندارم ولی با اطلاعات کمی که در مورد یک چیز دارم و با قدرت تخیل بالائی که خدا بهم داده میتونم جهل خودم و زیر اعتماد بنفس پوشالی خودم قایم کنم . البته اینم خودش یه هنر که من خودم رو احمقی که هستم جلوه نمی دم .
همیشه تو این اضطراب بودم که خودم میدونم چی هستم اگر مردوم بفهمن چی میشه ؟ . همیشه نگران این بودم که چرا با این فکرهای ساختگی با تخیل خودم مانع پیشرفت و ترقی خودم شدم . من هیچ وقت رو راست نبودم . اعترافش خیلی برام سخته ولی دیگه از دل نگرانی خسته شدم . می خوام بدی هاموو خوبیامو یاداوری خودم کنم که بتونم از این به بعد همه چیزو تغییر بدم . مخصوصا اینجا هم مینویسم که شاید کسان دیگه ای هم همدرد من باشن و نتونن مثل من با خودشون روراست باشن شاید کمکی بشه براشون .

بدون سانسور بدون هیچ شرم و حیا مینویسم افکارم و رفتارم و تا بتونم تصمیم دروست رو بگیرم .